کودک درون من، اکتیو تشریف داره

سه روزه که بازم سمت چپ سینه ام خواب رفته 
در میان گذاشتن این موضوع با کسی نگرانم میکنه
ترجیح میدم یه راز بمونه.

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
و لیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم
"سعدی"

نوشته شده در 1398/07/29 ساعت 09:28 توسط Nilay نظرات

روزم مبارک 

نوشته شده در 1398/07/16 ساعت 18:08 توسط Nilay نظرات

I am very very happy
because l'm the best storyteller
Thank god


مطمئن بودم که انتخاب میشم بهترین روز برام رقم خورد
من یه قصه گو هستم
عاشقتونم بچه ها
تبریزی آلاجام باشیما  
بالاخره صحنه قصه گویی رو میترکونم 


نوشته شده در 1398/07/10 ساعت 23:06 توسط Nilay نظرات

و اون دختر کوچولوی مو طلایی سالهاست که تنهام گذاشته...

نوشته شده در 1398/07/6 ساعت 19:20 توسط Nilay باخیش

اون زن که رو صندلی جلو ۴۰۵ نشسته بود و چشماشو گشاد کرده بود و 
از دهنش خون بیرون می اومد و دندوناش بیرون زده بود
یه جوری نگام میکرد که انگار غذای وعده بعدیش من بودم

اسرا خدا ازت نگذره
داشتم از شیزوفرنی لذت میبردم از وقتی که گفتی خطرناک میشه 
دقیقا اینطوری شده
مثل شبی که سه تا جنازه رو از درختای حیاط خونه عزیز آویزون کرده بودن

نوشته شده در 1398/07/5 ساعت 23:50 توسط Nilay

مثلا نصف شبی هوس انگور کنی و یادت بره یخچال پره انگوره
این یکی دیگه فک نکنم ربطی به شیزوفرنی داشته باشه

نوشته شده در 1398/07/2 ساعت 23:53 توسط Nilay

بازم اول مهر و خاطره چندین سال قبل
زهلم گدیر 
هم خنده آور و هم اشک آور 
دست خودم نیست نشده فراموش کنم اون روز رو خخ

نوشته شده در 1398/07/1 ساعت 10:28 توسط Nilay