کودک درون من، اکتیو تشریف داره

چطور اعتماد کردم آب میوه رو از دستش گرفتم و خوردم؟
اونم تو اون شرایط 
یادش که می افتم موهای تنم سیخ میشه 
با اینکه ریسک مرگباری بود باز دلم پر میزنه واسه تکرارش


پ.ن : تو هیچوقت جای من نبودی که بخوای قضاوتم کنی
پس با احترام پوخ اضافه نخور لدفن

نوشته شده در 1398/06/30 ساعت 09:49 توسط Nilay

حالم بهم میخوره از مرور خاطرات
برای همینه هر سال دفتر خاطراتم رو نابودش میکنم تا هیچ خاطره ای از گذشته نداشته باشم حتی خاطرات خوب که بهترین لحظات رو برام ساختن
امشب که داشتم کتاب خونه رو مرتب میکردم یه دفترچه ای رو پیدا کردم 
با موضوع اشعار مبهم  :)
با دست خطی که توی یه کاغذ تبلیغاتی نوشته شده بود نتونستم نابودش کنم  :)

فرخا از تو دلم ساخته با یاد هنوز
خبر از کوی تو می آوردم باد هنوز
در جوانی همه با یاد تو دلخوش بودم
پیرم و از تو همان ساخته با یاد هنوز

"شهریار"


نوشته شده در 1398/06/24 ساعت 01:24 توسط Nilay

هفته دیگه توی همین روز سه دقیقه فرصت دارم تا خودمو تقریبا به ۱۰۰ نفر معرفی کنم تا رای بیارم
آقای نیک منظر که اینو گفت یه لحظه خودمو پشت میز سالن دیدم که داشتم با صدای بلند و بی هیچ استرسی خودمو معرفی میکردم و همه حاضرین مشتاقانه بهم خیره شده بودن
و در اون لحظه صدای آقای نیک منظر رو نداشتم و تمام حواسم به صدای خودم تو سالن بود

نوشته شده در 1398/06/20 ساعت 17:44 توسط Nilay نظرات

به بیتا گفتم
البته نه همه چیو
اونم فقط گیج شده بود هی میپرسید چرا؟ کی؟ کجا؟ چطوری؟ 
ازش آدرس خواستم نداد :|
البته بهش حق میدم منم جای اون بودم همینکار انجام میدادم
باهاش که حرف زدم یکم از دلتنگیم رفع شد و به استرسم اضافه
دیشب خواب ازسرم پریده بود مثل همین امشب

پ.ن: خورد و خمیرم مثل جنازه افتادم گوشه ای
البته جنازه ای که تحرک داره و ۵ تا گل سر قبل خواب دوخته
من داها پوخ ییرم پشم آدی چکرم 

نوشته شده در 1398/06/17 ساعت 00:42 توسط Nilay

توی ورکشاپ امروز این پسره چقد شبیه امیر بووووووود
از هر لحظه برای نگاه کردن بهش استفاده میکردم و از حرکاتش عکس میگرفتم
درشتی چشماش، حالت موهاش، حرکات دستاش و لاغر اندام بودنش کاملا شبیه امیر
همین که اومد کنارم نشست یه لحظه حس کردم امیر کنارم نشسته
وقتی ورکشاپ تموم شد خانم زیادپور گفتن : داشتم بهت افتخار میکردم که همه حواست به توضیحات استاد بود"
اون نمیدونست که چی باعث شده که انقد غرق تماشای استاد بشم.

نوشته شده در 1398/06/14 ساعت 16:13 توسط Nilay

فکر میکردم استرس قصه گویی جلو دوربین خیلی کمتر از استرس قصه گویی جلو صدنفر باشه
کاملا اشتباه میکردم
اومدن دوربین باعث میشه بیشتر هول کنی
یه جسم بی جان اینهمه هول شدن نداره که خخخ
من هول نشدما

قصه دومم با موضوع حضرت "علی اصغر تشنه است" در ماه محرم
منتظرم باشین بچه ها

نوشته شده در 1398/06/12 ساعت 01:17 توسط Nilay نظرات

یاری که تحمل نکند یار نباشد.

"سعدی"

نوشته شده در 1398/06/7 ساعت 19:21 توسط Nilay نظرات

من مجتبی رو فقط تو تمرینات قصه گویی چند بار دیدم و باهم حرف زدیم
خانم رئیس چه انتظاری از من داره
فکر نکنم انقد باهاش راحت باشم که بتونم کلاس خصوصی براش بذارم
بهتره ازش بخوام تو کلاس های عمومی شرکت کنه

نوشته شده در 1398/06/5 ساعت 00:25 توسط Nilay نظرات