کودک درون من، اکتیو تشریف داره

اسرا بیاد تا خود صبح بیداریم
پاشم قلیون آماده کنم هوس رها شدن از همه ی افکار درونم کردم


نوشته شده در 1398/05/31 ساعت 21:51 توسط یه زن

نعناع خشک خانگی 
توی حیاط خانه داشتم از دیدن و بوئیدنش لذت میبردم که در حیاط باز شد و نور قرمز رنگ همه جای آسمان را گرفت
به یکباره نعناع خشک از دستم افتاد و گونه هایم داغ و تنم لرزید
خیره به آسمان قرمز رنگ بودم و ترس همه وجودم را گرفته بود که باصدای در به طرف ورودی حیاط چرخیدم
عزرائیل را دیدم که وارد شد
و من همچون نعنای افتاده از دستانم خشکیدم و راه فراری نداشتم جز اینکه تسلیم شوم
اما او برای بردن من نیامده بود 
حرفی نزد اما من فهمیدم برای چه آمده
همین بود که لبانم باز شد و به سختی زبانم چرخید که سلام خدا بر شما.
با صدای خش خش نعنای خشکیده از جا پریدم آسمان آبی بود و عزرائیلی نبود مرا در آغوش بگیرد
اما در حیاط خانه باز بود که باز بود...
دیدی مامان؟؟ !!! 
من دیوانه نیستم.

نوشته شده در 1398/05/29 ساعت 23:28 توسط یه زن

خیلی عالیه اینکه برای اولین بار بری رو صحنه قصه گویی و برای چندصد نفر قصه بگی و بین اون همه شرکت کننده نفر سوم بشی
توی مسابقات کشوری حتما من نفر اولم


نوشته شده در 1398/05/29 ساعت 08:50 توسط یه زن نظرات

شاید استرس دارم و خودم اینو نمیدونم
آخه تا صبح هزاربار بیدار شدم 
الانم دیگه خوابم نمیاد


نوشته شده در 1398/05/28 ساعت 06:44 توسط یه زن

گروه خونی o لذیذ ترین غذای پشه 
آی ام لذیذ 
ای پشه بیشور من امشب باید خوب بخوابم فردا مسابقه دارم

نوشته شده در 1398/05/27 ساعت 22:43 توسط یه زن نظرات

وقتی دارم تو خونه تمرین میکنم همه مبل و صندلی و میزها تبدیل به بچه هایی میشن که با همه وجودشون قصه منو دنبال میکنند 

من یه قصه گو هستم
با انرژی که دیروز بچه ها و خانوم ایران نژاد بهم دادن حتما مقام اول رو میارم


نوشته شده در 1398/05/25 ساعت 09:24 توسط یه زن

برای لحظه ای قلبم از کار افتاد که خودم رو توی جنگل انبوه و مه ‌‌آلود دیدم
گفتم شاید دود آتیشه که همه جارو گرفته 
ولی نه بوی خوب جنگل بود با تمام شاخه های بلند درختها که حتی اجازه نمی داد ن آسمون دیده بشه
تعجبم از این بود که توی روز گرم تابستون چطور ممکنه یه قسمت از خیابون ابری و خنک و مه آلود باشه
با دقت نگاه کن انعکاس ماه در آب
روبروی من فقط یه دیوار سیمانی قرار گرفته نه یه جنگل سرسبز مه آلود...

نوشته شده در 1398/05/8 ساعت 15:05 توسط یه زن

همه ی راننده های این شهر تویی
همه شون ...

نوشته شده در 1398/05/7 ساعت 15:53 توسط یه زن