کودک درون من، اکتیو تشریف داره

اون زن که رو صندلی جلو ۴۰۵ نشسته بود و چشماشو گشاد کرده بود و 
از دهنش خون بیرون می اومد و دندوناش بیرون زده بود
یه جوری نگام میکرد که انگار غذای وعده بعدیش من بودم

اسرا خدا ازت نگذره
داشتم از شیزوفرنی لذت میبردم از وقتی که گفتی خطرناک میشه 
دقیقا اینطوری شده
مثل شبی که سه تا جنازه رو از درختای حیاط خونه عزیز آویزون کرده بودن

نوشته شده در 1398/07/6 ساعت 00:50 توسط Nilay