کودک درون من، اکتیو تشریف داره

نعناع خشک خانگی 
توی حیاط خانه داشتم از دیدن و بوئیدنش لذت میبردم که در حیاط باز شد و نور قرمز رنگ همه جای آسمان را گرفت
به یکباره نعناع خشک از دستم افتاد و گونه هایم داغ و تنم لرزید
خیره به آسمان قرمز رنگ بودم و ترس همه وجودم را گرفته بود که باصدای در به طرف ورودی حیاط چرخیدم
عزرائیل را دیدم که وارد شد
و من همچون نعنای افتاده از دستانم خشکیدم و راه فراری نداشتم جز اینکه تسلیم شوم
اما او برای بردن من نیامده بود 
حرفی نزد اما من فهمیدم برای چه آمده
همین بود که لبانم باز شد و به سختی زبانم چرخید که سلام خدا بر شما.
با صدای خش خش نعنای خشکیده از جا پریدم آسمان آبی بود و عزرائیلی نبود مرا در آغوش بگیرد
اما در حیاط خانه باز بود که باز بود...
دیدی مامان؟؟ !!! 
من دیوانه نیستم.

نوشته شده در 1398/05/29 ساعت 23:28 توسط Nilay